ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
میدانی چرا به عباس با وفا گویند ...
به خاطر این که کنار رود فرات دست در آب برد ولی آب ننوشید ...
میدانی برای چه دست در آب برد و تا نزدیکی صورتش آورد ...
میخواست اسبش که تشنه هست با دیدن این حالت آب بنوشد ...
وگرنه عباس میداند در خیمه ها چه خبر است ...
اصغر تشنه لب است و رقیه با نوای لالایی به علی اصغر می گوید ...
گریه نکن داداش من عمو رفته برات آب بیاره ...
مگه نشنیدی عمو چی گفت ...
عمو عباس گفت بچه ها مشک را به من بدهید تا بروم و آب گوارا براتون بیارم ...
ولی ... ناگهان صدای خسته ای به گوش رسید ...
واویلا ... برادر ، برادرت را دریاب
عمه زینب به رقیه گفت برو گوشواره هایت را در بیاور ...
دیگه عمو ندارید ... دیگه علمدار ندارید ...
تشنه لب عباس در کربلا
دستش پر از آب است ولیکن به فکر بچه هاست ...
در دل گوید چگونه نوشم این آب را ...
عباس ، مگر ندیدی تلذی کردن طفل رباب را ...
شنیدم که حضرت صاحب الزمان فرمودند : هر کجا نام عمویم ابوالفضل عباس بیاید من هم خودم را به آنجا می رسانم ...
مهدی جان من که لایق دیدار نیستم ولی ای کاش حس کنم حضور پر نور شما را
اللهم عجل لولیک الفرج
-----------------
نوای نی در کربلا می ماند اگر زینب نبود
کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود
امام زمان (عج) فرمودند : امان از اسیری عمه ام زینب (س) ...