ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
مولای من ٬ مهدی جان ...
دعا نمیکنم بیایی ....!
دعا میکنم وقتی که آمدی چشمانم شرمسار نگاهت نشود !
چون همه می دانند که می آیی ...
نمی دانم میتوانم سر را بالا بگیرم و خودم را به عنوان سرباز شما معرفی کنم ؟
نمی دانم چرا هر وقت دلتنگ یاد شما میشوم از دست خودم عصبانی میگردم ؟
نمی دانم که مرا چه شده است ؟
نمی دانم روحم در اختیار خودم است یا شیطان ؟
اگر در اختیار خودم بود که لحظه ای از یاد شما غافل نمیشدم ....!
میدانم ... میدانم که خودم باعث فاصله افتادن شدم ...
فاصله ای که حتی نمیتوانم حضور شما را درک کنم ...
چه کنم ؟ آقا شما برای پاک شدنم دعا کنید .
میدانم که باید دعا کنم که بیایی...
ولی من که در پیش خدا آبرویی ندارم ...
به قول قدیمی ها دعای گربه سیاه باران نمی آید ...
آقاجان من میگویم
اللهم عجل لولیک الفرج
شما آمین بگو ...
خدا کند که بیایی