قانون گرایی امام در جنگ از زبان شهید علی صیاد شیرازی |
همه محورها و در نتیجه پادگانهاى ارتش در شهرهاى فوق در محاصرۀ ضد انقلاب بود. حتى یکى از پادگانها ـ پادگان مریوان ـ هم تحت فشار شدید سقوط کرده بود. ... |
خلاصه وضع اسفبارى که ایجاد شده بود، با محوریت فرد بىلیاقتى بنام بنىصدر، که به هیچ وجه به صحنههاى حقیقى بخشهاى مختلف کشور آگاه و بصیر نبود، تأسف بارتر نیز مىنمود.البته در اینجا قصد یادآورى جزء جزء خاطرات کردستان را ندارم، بلکه فقط با ذکر یک مقدمه مىخواهم چگونگى شکلگیرى اولین دیدار خود با حضرت امام و به دنبالش چگونگى برخورد من با بنىصدر (با صدور اعلامیه)و انتقاد از ایشان نزد حضرت امام را برایتان بازگو نمایم... . در اولین اقدام به کمک نیروهاى داوطلب ارتشى و سپاهى که بنده نیز افتخار همراهى با آنها را داشتم، پس از 28 روز جنگ شبانه روزى، به یارى خدا توانستیم سنندج را از دست نیروهاى ضدانقلاب بازپس بگیریم. شهر به دست یاران انقلاب افتاد.خبر مسرت بخش بود و من به شخصه قصد داشتم براى اینکه به امام بزرگوارمان اطمینان بدهم که رزمندگان در صحنه هستند و با قاطعیت با دشمنان برخورد مىکنند، به محضرشان برسم.
این اولین بارى بود که با حضرت امام(ره) دیدار مىکردم، آن هم به طورخصوصى با جمع کوچکى از برادران. مترصد فرصتى بودم که تا در وقت مناسب خدمت ایشان عرض کنم که آقا نگران نباشید، انشاء اللّه نبرد را ادامه خواهیم داد و مشکلات حل خواهد شد. در همین حال و هوا پس از گزارش کوتاهى که خدمت ایشان ارائه شد، امام مکثى کرده و تذکر دادند که: «صبورباشید، محکم بایستید خودتان را همین طور قوى نگهدارید، انشاءاللّه آنها ـضد انقلاب ـ سرکوب مىشوند، به هیچ وجه نگران نباشید.» اگر چه من در آن مجلس مجالى نیافتم تا صحبتى کنم که اصلاً لازم هم نبود، شاید در درون خجالت هم کشیدم که من مىخواستم مطلبى بگویم که مثلاً امام روحیه پیدا کند، اما ایشان دارند به ما روحیه مىدهند. اینجا بود که من با عرفان خاص امام براى اولین بار آشنا شدم و چیزى را لمس کردم که تا آن روز هرگز احساس نکرده بودم.
باید یادآورى کنم که خاطرات من در رابطۀ با نبرد در کردستان مربوط به دورانى است که خود من در آنجا حضور داشتم و در واقع این کل تاریخچۀ آن وقایع نمىباشد. به هر حال بعد از حدود سه ماه تمام شهرها آزاد شد. فقط براى اینکه درک کنیم نیروها چگونه کار کردند، کافى است اشاره کنم ما کاریک سال را به طور فشرده در سه ماه انجام دادیم. یعنى تقریباً همه 24 ساعته کار مىکردند. البته به لطف خدا ترکیب مقدسى از نیروهاى ارتشى و سپاهى و داوطلب مردمى و پیشمرگان کرد مسلمان و جهادگران با روحیهاى بالا در منطقه حضور داشتند. همه همراه و همپا بودند. وقتى گزارش پیروزیهاى ما به تهران و رئیس جمهور وقت (بنىصدر) رسید، براى ایشان خیلى غیر منتظره بود. او از اینکه در زمان وى چنین موفقیتى صورت گرفته بسیار خشنود بود و به همین سبب توجه زیادى به ما نشان داد، به طورى که وقتى براى ریشهکن کردن ضد انقلاب پیشنهاد شد قرارگاهى در منطقه تشکیل شود و تا کرمانشاه گسترش یابد، بلافاصله آن را تأیید کرد و حتى بنده را که سرگرد بودم، درجه موقت سرهنگى داد تا بتوانم فرماندهى قرارگاه را بعهده بگیرم. این اولین مأموریت رسمى من بود. تا آن موقع من در واقع به طور غیر رسمى در صحنه فعالیت داشتم. گرچه در هر صحنه که حضور داشتم همه نیروها اعم از سپاهى و ارتشى به من عنایت داشتند و حرفم را گوش مىکردند و در واقع بدون ابلاغ رسمى، فرماندهى مىکردم و خداوند هم توفیق داده بود، همه همدل بودیم و در جوى صمیمى فعالیت داشتیم و مشکلى هم پیش نمىآمد. به دنبال آن ابلاغ، نیز قرارگاه عملیاتى غرب کشور را براى اولین بار در کرمانشاه تشکیل دادیم. اما متأسفانه هنوز چیزى از شروع طرحمان نگذشته بود که توطئهها آغاز گردید. نجواها و اطلاعات نادرست به بنىصدر، مشکلات جدى پیش آورد، خصوصاً اینکه وى فردى دهن بین بود و به حرفهاى معمولى توجه جدى معطوف مىکرد. از این رو من احساس کردم که عرصه بر ما به تدریج تنگتر مىشود و همین گونه هم شد. البته ماهیت بنىصدر هم کمکم براى همه روشنتر مىشد، مردم روز به روز بهتر او را مىشناختند و مقابلش موضع مىگرفتند. خصوصاً پس از آنکه شهید مظلوم آیتاللّه دکتر بهشتى (ره) ازطرف وى مورد توهین قرار گرفت، تفرقه و کارشکنى ایشان بیشتر برملا گردید. اینجا بود که ما از قرارگاه نظامى اعلامیهاى دادیم و در آن اعلامیه مطرح کردیم که در حالیکه ما در اینجا تلاش مىکنیم و مىجنگیم چرا باید در پشت جبهه چنین مسائل اختلاف افکنانه پیش آید؟ مضمون این اعلامیه براى بنىصدر بسیار گران تمام شد و از همان جا رسماً در مقابل من موضع گرفت که البته این نیز توفیق الهى براى من بود. اندک زمانى پس از صدور اعلامیه دیدم از طرف بنىصدر فردى بنام سرهنگ عطاریان آمد که قرارگاه را از من
تحویل بگیرد و حکمى در دست داشت که کاملاً قانونى بود. برطبق آن من باید قرارگاه را به وى تحویل مىدادم و فقط در محدودۀ کردستان مسئولیت مىپذیرفتم. وسایلم را جمع کردم که به طرف سنندج بروم، اما با تقدیر الهى که نمىشود مقابله کرد. درست چند ساعت پس از تحویل قرارگاه، جنگ تحمیلى آغاز شد. وضع منطقه طورى شد که آن سرهنگ دست به دامن من شد تا براى دفاع، نیرو و تجهیزات در اختیارش بگذارم. من هم به حسب وظیفه وجدانى و به انگیزه دفاع در مقابل تجاوز دشمن، تنها گردان تحت امر خود ـ گردان 110 از لشکر 77 خراسان ـ را به او واگذار کردم. گرچه او دراولین درگیرى و برخورد، این یگان را نیز تارومار کرد ولى در هر صورت من به وظیفه عمل کرده بودم.
براى انجام مسئولیت جدید به سنندج رفتم و فعالیت خود را در آنجا آغازنمودم. بعد از مدتى حکمى دیگر صادر شد مبنى بر اینکه مىبایست من مسئولیت فرماندهى کردستان را به فرماندۀ لشکر کردستان که در آن زمان تحت امر خود من بود، تحویل دهم. طى دو حکم متوالى محدودۀ فرماندهى من ابتدا کوچک و سپس کاملاً سلب و محو شده بود. من شدم مشاور عملیاتى فرمانده لشکرى که خودم منصوب کرده بودم. در اینجا بود که یک برخورد صادقانه کردم. هر چند حرکتم کمى تند بود ولى مکنونات قلبى بود که بروز مىکرد و آن چیزى بود که ایمان داشتم و مىدانستم، کاملاً درست است.
من در مقابل حکم دوم ایستادم زیرا احساس کردم این یک توطئه است واگر صحنه را خالى کنم، ضد انقلاب پس از آن همه خونریزى، دوباره برمنطقه حاکم مىشود. این شد که جواب دادم همین جا در مسئولیتم باقى مىمانم تا شوراى عالى دفاع تصمیم بگیرد. مشاجرهاى هم در باره این واکنش بین من و فرمانده وقت نیروى زمینى ارتش به وجود آمد. وى صریحاً گفته بود «دستور باید اجرا شود» و من در پاسخ نوشتم چون اینجانب با حکم شوراى عالى دفاع منصوب شدهام، حکم تحویل مسئولیت را نیز باید شوراى عالى دفاع صادرنماید. آنها این مشاجرات مکاتبهاى را به عنوان لغو دستور تلقى کردند که مطابق مقررات نظامى مجازات سنگینى دارد و آن را به محضر امام بردند.حضرت امام نیز که فقط در یک دیدار کوتاه خدمتشان رسیده بودم، مرا به اسم نمىشناختند. خلاصه ایشان فرموده بودند: «اگر فکر مىکنید که مثلاً ایشان تخلف کردهاند، شما طبق مقررات برخورد کنید» بنىصدر هم بلافاصله دستور ترک آنجا را براى من صادر کرد. طبیعى بود که مىتوانستند مرا به مراجع قانونى تحویل دهند. البته من هم به طور پیوسته با تهران مخصوصاً با حضرت آیتاللّه خامنهاى که در آن موقع هم معاون وزیر دفاع و هم نمایندۀ حضرت امام در شوراى عالى دفاع بودند، مشورت داشتم و تلفنى در تماس بودم. در آخرین تماس از منطقه نیز به ایشان عرض کردم که اوضاع خراب شده و به هم ریخته است و به من مىگویند اینجا را ترک کنم، حال چه بایدبکنم؟ ایشان فرمودند: «آنجا را ترک کنید و به تهران بیایید».
من با حالتى نگران به تهران آمدم. چون دلم رضایت نمىداد تا صحنهاى را که نبردش ناتمام مانده، ترک کنم. گرچه ضدانقلاب را تارانده بودیم ولى براى پاکسازى آنها از کوهستانها و محورهاى مواصلاتى باید نبرد ادامه پیدا مىکرد. خلاصه با یک پریشانحالى به تهران آمدم. در خانه بودم که به من زنگ زدند. جناب آقاى هاشمى رفسنجانى بود که طى تماس تلفنى گفتند:ائمه جمعه برجستهاى چون آیتاللّه دستغیب، آیتاللّه صدوقى، آیتاللّه اشرفى اصفهانى، آیتاللّه طاهرى و آیتاللّه مدنى به اتفاق خدمت حضرت امام رسیدهاند. در آن موقع آقاى منتظرى هم از قم به تنهایى به محضر امام رفته بودند و همۀ این عزیزان در مقام شفاعت واسطه شده بودند «که آقا این کار خطرناک است و باید فلانى(بنده) به سر کارش برگردد چرا که نبرد ناتمام مانده است و ...». به اصطلاح همه داشتند تلاش مىکردند و فشار مىآوردند.
پس از آن جناب آقاى هاشمى رفسنجانى اشاره کردند که فلانى، ما همه رفتیمخدمت حضرت امام براى بازگرداندن شما ولى نتیجهاى نگرفتیم، ایشان تصمیم مشخصى نگرفتند که مسأله حل بشود، شما خودتان بروید پیش حضرت امام. من راستش پشت تلفن کمى خندهام گرفت، گفتم: چطورمىشود شما بزرگان انقلاب رفتید خدمت امام و امام پاسخ ندادند و آن وقت بنده بروم خدمتشان، تا مسأله حل شود؟!... تازه اصلاً بنده تا به حال به صورت خصوصى با ایشان صحبتى و ملاقاتى نداشتهام.
ایشان فرمودند: نه، بروید، امام یک علاقه خاصى به رزمندگان دارند، اگرخودشان با مطالب شما آشنا شوند، بهتر مىتوانند تصمیم بگیرند.
گفتم: چگونه بروم؟گفتند: من براى شما وقت مىگیریم.
خلاصه اینطورى بود که زمینه آن نشست تاریخى اینجانب با حضرت امام فراهم شد. سرانجام به من اطلاع دادند که فلان روز فلان ساعت به محضر امام بروید. آن موقع یادم هست که من دچار سانحه شده و با عصا راه مىرفتم. با لباس چریکى و پاى گچگرفتهاى که میله در آن بود، در جماران خدمت امام(ره) رسیدم. از لحظه ورود تا لحظه خروج چیزى حدود هفده دقیقه طول کشید. بگذریم از اینکه اولین دیدار خصوصى خیلى برایم سخت بود؛خصوصاً با آن ابهتى که امام داشتند، بیان همه مطالب در حضور ایشان، کاردشوارى مىنمود ولى دعایى خواندم و مطالبم را دسته بندى کردم و خیلى منظم و مرتب سیر تاریخى حرکت نیروهاى مؤمن را در ارتش و پیوندشان بابچههاى سپاه و عزیمتشان به منطقه کردستان و موفقیتها و ... را برایشان توضیح دادم و گفتم که اکنون نبرد در آستانه پیروزى بر ضد انقلاب، ناتمام رها شده و بنده را معزول کردهاند، کار هم ناتمام است از این رو نباید اکنون من در تهران باشم. عین عبارتى که حضرت امام فرمودند یادم هست چون اغلب در جلساتى که من با ایشان داشتم رهنمودهایشان را یادداشت مىکردم و تکرار مىنمودم تا برایم ملکه شود. امام فرمودند: «همان طورى که مىدانید نمایندۀ من در ارتش آقاى بنىصدر است، ایشان تا چند لحظۀ دیگر قرار است اینجا بیایند و شما هم اینجا بمانید که حضوراً مطالب را مطرح کنید». ناگهان به دنبال این فرمایش حضرت امام و آوردن نام بنىصدر، حالتى به من دست داد مانند فرزندى که نزد پدرش گله کند، خدمت حضرت امام عرض کردم: آقا ما هر چه مىکشیم از ایشان است، ایشان نه مغز نظامى دارد و نه حرف نظامیان مشاور را گوش مىکند. اطرافیانش هم آدمهاى خشک فکر و کم تعهدى هستند، این است که ما خود به خود با ایشان به نتیجه نمىرسیم. امام وقتى دیدند من اینطور عرض کردم، یک تأملى کردند و فرمودند: «بسیار خوب شما بروید، من تذکر خواهم داد». من خداحافظى کردم و مرخص شدم، حالا پیامد این ملاقات چه بود، شما مىتوانید سرنخش را در صحیفه نور بیابید، بعضى مدارکش هم نزد خود من موجود است. شاید دو روز نگذشت که از طرف آیتاللّه خامنهاى به من ابلاغ شد «شما ساعت فلان بیایید و در جلسه شوراى عالى دفاع شرکت کنید.» واضح بود که دستور تشکیل جلسه شوراى عالى دفاع براى اخذ تصمیم در مورد من صادر شده بود، در جلسه دیدم اغلب آقایان از جمله شهید رجائى (رحمتاللّه علیه)، شهید محمد منتظرى، آقاى پرورش و خود حضرت آیتاللّه خامنهاى و ... که حضور دارند، قلباً طرفدار من هستند. قبل از اینکه وارد بحث اصلى جلسه شویم، یک دور تاریخچه کردستان را روى نقشه برایشان توضیح دادم. جزء به جزء عملیاتهاى انجام شده را تشریح کردم. نظرات خودم را در باره آن طرح و پشتیبانى از آن در محور مریوان و پنجوین ارائه دادم. پس از سخنان من رأى گرفتند و نظریات و پیشنهادهایم با اکثریت قاطع مورد پذیرش قرار گرفت، صبح روز بعد نامه مصوبۀ شوراى عالى دفاع را که در غیاب بنىصدر صادر شده بود، به در خانۀ ما آوردند، که الان هم موجود است. لازم به ذکر است که این نامه نتیجه طبیعى جلسه شوراى عالى دفاع و آن هم در نتیجه ملاقات اینجانب با حضرت امام بود. حکمى که صادر شد خیلى روشن بود، دو سه بند داشت که مضمون آن چنین است:
الف) صیاد شیرازى به قرارگاه برگردد.
ب) درجه ایشان که از سرهنگى به سرگردى تنزل داده شده است مجدداً ارتقا یابد.
ج) طرح خود را براى عملیات آماده سازد.
به محض دیدن حکم، احساس کردم که اجرا شدنى نیست، چون در مقابل بنى صدر و عواملش قرار داشتم. پیشبینى من درست از آب در آمد. بنى صدر این حکم را آورده بود خدمت حضرت امام که «ببینید در غیاب من توطئه کرده، شورا تشکیل داده و تصمیم گرفتهاند». بعضى هم نقل کردهاند که گفته است: «یا جاى من است یا جاى این شخص»! حضرت امام با در نظر گرفتن شرایط زمانى و همچنین برخورد سنجیدهاى که با بنى صدر به عنوان اولین رئیس جمهور داشتند، یک پیام تاریخى با این مضمون صادر کردند:رئیس جمهور مىتواند حتى مصوبات شوراى عالى دفاع را در صورتى که صلاح بداند اجرا نکند*. این خود از بالاترین قدرتهایى بود که امام به کسى داده بودند. من تعبیرم این بود که بنى صدر را به نقطه اوج بردهاند و اگر زمین بخورد دیگر نمىتواند بلند شود! یعنى حداکثر اختیارات را به وى تفویض کردند. البته این پیام اثر نامطلوبى روى بعضى نیروهاى خط امام به جاى گذاشت و آنها را خیلى نگران و ناراحت نمود. ولى با توجه به علاقه آنها به حضرت امام و اعتماد و اطمینانشان به نظرات و تصمیمات آن حضرت حرفى نزده و فقط ابراز مىکردند که چرا امام اینطور برخورد مىکند؟ متأسفانه این افراد به صبر امام توجه نداشتند و شاید درک نمىکردند
که امام دارد با چه درایتى با مسأله برخورد مىکنند که خالى از هر گونه افراط و تفریط باشد و در واقع با دلسوزى و صبر دارند به هدایت بنى صدر مىپردازند تا اگر تمکین نکرد، زمینه براى اقدام انقلابى و عزل وى فراهم آید.برخى نمایندگان مجلس هم ناراحت بودند و مطرح مىکردند که «چرا امام اینقدر اختیارات به بنى صدر مىدهند؟» لاکن بعدها فهمیدیم که آخرین حکم مصوبۀ شوراى عالى دفاع که اجراء نشد همان حکم من بود که اگر اجرا مىشد براى بنى صدر به عنوان یک رئیس جمهور و فرمانده کل قوا بسیار گران تمام مىشد. به هر صورت بعد از آن پیام چیزى نگذشت که حکم عزل بنىصدر از فرماندهى کل قوا صادر شد.
در اینجا باید حاشیهاى بزنم به سفارشات شهید بزرگوار حضرت آیت اللّه بهشتى در بارۀ درگیرى من و بنى صدر در آن زمان در اوج بدگوییهایى که بنى صدر نسبت به آن شهید بزرگوار روا مىداشتند، ایشان بنده را به آرامش و سکوت دعوت فرموده و توصیه مىکردند که مبادا در سخنرانیها از بنىصدر مطلب منفى انعکاس دهید، به هر حال وى هنوز رئیس جمهور است.حال مىتوان دریافت که چه تقوایى در آن شهید مظلوم وجود داشت که علىرغم توطئههاى بنى صدر علیه ایشان باز هم براى وى به عنوان رئیس جمهور احترام قائل بودند. پس از آن نشست با آیتاللّه بهشتى خداوند هم توفیق داد و من در سخنرانیهاى خود توصیۀ ایشان را اجرا مىکردم و اگر اصرار مىشد که توضیح بدهم که درگیرى من با بنىصدر چه بوده، من به اشاره فقط مىگفتم که مسأله بین من و بنىصدر یک مسأله قانونى بود و حضرت امام هم تأکید بر اجراى قوانین و مقررات داشتند و به همین جمله بسنده مىکردم. پس از مدتى من به وسیله شهید رجائى احضار شدم. با همه اکراهى که در پذیرش به بازگشت داشتم، چون احساس مىکردم هنوز با من همکارى نخواهد شد، قبول کردم که مجدداً به منطقه بروم چون ایشان فرمودند که «امام نظرشان این است که شما بروید و شهرهاى بوکان و اشنویه را هم آزاد کنید». الغرض من به منطقه رفتم و قرارگاه سیدالشهدا را در ارومیه تشکیل دادم و به لطف خداوند در عرض 44 روز شهرهاى اشنویه و بوکان هم آزاد شدند. پس از آن، حکم اینجانب براى فرماندهى نیروى زمینى صادرشد. لذا از آن موقع به بعد وارد صحنه جنگ تحمیلى شدم.
این ماجرا، مرا با نحوۀ پایبندى حضرت امام به قانون آشنا ساخت، وقتى پاى قانون به میان مىآمد، امام دیگر هیچ کس و هیچ چیز برایشان مطرح نبود.دوست، آشنا، بزرگان، اعضاى شوراى عالى دفاع همه که مىرفتند خدمت امام، امام فقط با یک جمله کوتاه اشاره مىکردند که «ایشان لغو دستور کرده است». خیلى مسأله مهمى است، با یک اشارۀ حضرت امام همه چیز تغییرمىکرد ولى امام مایل نبودند که خلاف قانون عمل شود. البته ضمن اینکه من کاملاً حس مىکردم که ایشان محبت هم دارند، یعنى در کمال رأفت و مهربانى نسبت به ما و همه، خواهان اجراى قانون بودند.
*صحیفه امام،ج14،ص201
سلام ضمن عرض تسلیت به مناسبت شهادت بی بی رقیه سلام الله علیها به روزم تشریف بیارد.
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
عملیات کربلای 5 ...
سلام عزیزان
از صبح که پاشدم کلافه بودم شب هم خوب نخوابیدم
خوابهای عجیب و غریب دیدم
صبحانه ای خوردم و رفتم دفتر ...
دلم شور و آشوب بود
دلم گرفته بود بغض داشتم اما نمیدونستم چرا !
تا نزدیکای ظهر که یاد سالگرد عملیات کربلای پنج افتادم
امشب شب این عملیاته بزرگ و غرورآفرینه
اما بنظر من در این عملیات تمام ذخایر سپاه و بسیج از دست رفتند
و به آرزوی قلبی شون رسیدند که البته خوشا به سعادتشون ...
اما داغ دل من از شهادت دو یار عزیز و دوست داشتنی ام شهید
شهرام صفائی
و شهید علی ماپار بود .
وقتی خبر شهادت شهرام را دادند تازه از بیمارستان ۱۷ شهریور مشهد و جراحت از
عملیات کربلای ۴ مرخص شده بودم و شهرام هم چند روز پیش به عیادتم آمده بود و
خداحافظی کرد و رفت .
عملیات کربلای ۵ در جریان بود و خیلی به او سفارش کردم مراقب خودش باشد
یکی از بچه های مسجد امام سجاد(ع) بعد از نماز مغرب و عشا گفت تازه از معراج
شهدا می آیم و جنازه یکی از بچه های مسجدتان را آورده اند ! یقه اش را گرفتم و
به التماس از او خواستم تا بگوید که او شهرام صفائی نیست !
اما او که حساسیت مرا نمیدانست به سادگی گفت شهرام صفائی است ...
سرم گیج رفت . دنیا بدور سرم چرخید . آرام به زمین نشستم .
تمام زندگی شهرام یهو در ذهنم مرور شد . چرا شهرام جان چرا تو عزیزم
قربون مهربانی هات . قربون چهره دوست داشتنی ات . قربون شوخی هات .
قربون اخلاق نیکویت . فدای بزرگواریهات . عزیزدل من .
الهی برات بمیرم که به آن شکل رقت بار به شهادت رسیدی !
پس از گذشت بیش از ۲۴ سال ...
شهرام عزیزم هنوز خیلی دلتنگ توام ...
دلتنگ مردانگی و شرف و سادگیهای تو ...
شهرام عزیز من بعد از تو تنها به پیوستن به تو فکر کرده ام ...
در عشق زیارت تو و شهیدان رضانیک فرجام و اسفندیار کیانپور و ...
لحظه شماری میکنم ...
به امید زیارتتان در روز واپسین ...
بین نماز ، وقت دعا گریه می کنی
با هر بهانه در همه جا گریه می کنی
در التهاب آهِ خودت آب می شوی
می سوزی و بدون صدا گریه می کنی
هر چند زهر قلب تو را پاره پاره کرد
اما به یاد کرب و بلا گریه می کنی
اصلاً خود تو کرب و بلای مجسّمی
وقتی برای خون خدا گریه می کنی
آب خوش از گلوی تو پایین نمی رود
با ناله های وا عطشا گریه می کنی
با یاد روزهای اسارت چه می کشی؟
هر شب بدون چون و چرا گریه می کنی
با یاد زلفِ خونی سرهای نی سوار
هر صبح با نسیم صبا گریه می کنی